درباره نویسنده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • حیران
  • شما برتر از آن چیزی هستید، که تصور می کنید
  • انا المعشوق...
  • دلم چشمانت را می خواهد...
  • داستان 7 روز اضافه خدمت با چاشنی عشق ...
  • ۱۳٩۱/۱/٢۸
  • زخمه بزن معشوقم
  • پیوست ...
  • یادم بمونه همیشه خوب باشم...
  • ۱۳٩۱/۱/۱٩
  • ۱۳٩۱/۱/۱۸
  • از فیلمی که امشب دیدم، یاد گرفتم ...
  • مردونگی ...
  • ۱۳٩٠/۱٢/٢٤
  • انگیزه من...
  • ۱۳٩٠/۱٢/٢۳
  • همینجوری
  • شب عاشقانِ بیدل ، چه شبِ دراز باشد...
  • ۱۳٩٠/٦/٢٧
  • ۱۳٩٠/٦/٢٥
  • ۱۳٩٠/٦/٢٤
  • ۱۳٩٠/٦/٢۳
  • دوباره طهران . دوباره سفر . دوباره قطار ...
  • چرا تو؟
  • قطار
  • ۱۳٩٠/٤/٢٤
  • ۱۳٩٠/٢/۱٦
  • این است حال من ...
  • ۱۳٩٠/٢/۸
  • ۱۳٩٠/۱/۳٠
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



خیلی دور خیلی نزدیک
حیران
نویسنده: mamoosh mojallal - ۱۳٩۱/٢/۳۱

انا مسافرٌ حیرانإلی وطنی الشامخه
إلی عیناک ِ الاسود !

نظرات ()



شما برتر از آن چیزی هستید، که تصور می کنید
نویسنده: mamoosh mojallal - ۱۳٩۱/٢/٢۱

معذرت خواهی همیشه به این معنا نیست که تو اشتباه کردی و حق با یکی دیگه س،  معذرت خواهی یعنی اون رابطه بیشتر از غرورت برات ارزش داره !

نظرات ()



انا المعشوق...
نویسنده: mamoosh mojallal - ۱۳٩۱/٢/۱٧

در حقیقت کشنده یکی است اما متعدد می نماید.نمی بینی که آدمی را صد چیز آرزوست گوناگون، می گوید (( حلوا خواهم، میوه خواهم،خرما خواهم ...)) این اعداد می نمایدو به گفت می آورد اما اصلش یکی ست.اصلش "گرسنگی ست".نمی بینی چون از یک چیز سیر شد، می گوید ((هیچ از این ها نمی باید)) پس معلوم شد که ده  و صد نبود، بلکه "یک" بود.
                                                                                                فیه ما فیه/7

////
می دونی یک کتاب یا یک فیلم بعضی موقع ها بدجور روی طرز تفکرت تاثیر میزاره. تا چند روز، شایدم چند ماه، و چه بسا تا آخر عمر تاثیرش روت بمونه.اگر اون کتاب یا فیلم جزو موارد علاقه مندیت باشه که دیگه هیچی، تا چندین بار نخونیش و فلسفه ی وجودی هر کلمه اش رو در نیاری، ول کن ماجرا نمیشی( البته اگه اهلش باشی)
روی فقط 4خط از "فیه ما فیه" مولانا قفل میشم. عقل ناقصم رو بکار می ندازم.فکر می کنم می خواد بگه  یه جورایی همه ی آرزوها،مهرها،محبت ها، و شفقت ها، که همه ی مخلوقات دارند. پدر و مادر و دوستان،آسمانها،زمینها، باغها،ایوانها،علمها، عملها، و طعامها و شرابها، یه جورایی "نقاب" هستند. حالا نقاب چی، عرض می کنم ...
وقتی طالب میشیم برای خوردن انواع غذاها و شراب ها و ... در حقیقت طالب غذا خوردن نمیشیم، طالب "رفع گرسنگی" میشیم.یعنی تمام این کارهایی که داریم می کنیم فقط و فقط به خاطر اینکه نیاز" گرسنگیمون" رو برطرف کنیم، "هدف" ما میشه رفع گرسنگی.پس در حقیقت انواع غذاها، شراب ها، و ... به نوعی "نقاب" هستند، چون هدف اصلی اون ها نیستند، بلکه اون ها یه جور وسیلن. هدف اصلی "رفع گرسنگی"
حالا اون مواردی هم که مثال زدم ، تو زندگی ما آدم ها، یه جور "نقاب" هستند.وقتی از این عالم بگذریم، و آن شاه(معشوق واقعی) رو بدون این نقاب ها ببینیم،اون وقته که می فهمیم تمام زندگی ما "نقاب" و "روپوش" بوده. که جلوی مطلوب حقیقی رو گرفته بوده. چون در اون عالم خبری از این نقاب ها نیست، همه ی سوال ها و اشکال ها که در "دل" ما بوده جواب داده میشند و همه چیز عیان میشه.
حالا نمی خوام اینقد وسواسی به این 4جمله از مولانا کلید کنم.اینارو برای خودم و تو مغز خودم یک جور مقدمه چینی کردم که به این نکته برسم، که فقط وقتی که نفس انسان، واقعا محو بشه، آدمی می تونه به درستی بگوید""من"".
اما وقتی که به این مقام رسید، ، این انسان نیست که اون رو به زبان میاره، چون به یک مرحله ای رسیده که محو در وجود معشوق شده، و صفات معشوق در اون تجلی پیدا کرده، در حقیقت "معشوق" و "مطلوب" اونه که داره سخن میگه.
ولی وقتی آدم ها، قبل از اینکه به این "محو" شدن در معشوق برسن، بگن، " من" یعنی هم من هستم و هم معشوق من.
اما این به نظر من نقض کننده ی جمله ی " لا اله الا الله" یعنی "هیچ وجودی جز معشوق نیست".
خیلی ساده و لپ کلام رو بگم، که آدمی یا نباید بگوید " من" یا اگر گفت باید چنان در وجود معشوق محو شده باشه، شب و روزش معشوقش شده باشه، اعمال و کردارش معشوق وار شده باشه، که اون "منیت" از وجودش خالی شده باشه و از وجود خودش چیزی نباشه و همه وجودش شده باشه " معشوقش".
در غیر اینصورت اگر به این مرحله از محو شدن در معشوق نرسیده باشه، وقتی بگه " من" یعنی من هستم . چون معشوقش هم طبیعتا وجود داره، پس در حقیقت "عاشق و معشوق" داریم. یعنی 2 نفر و این یعنی تضاد در اصل فلسفه ی عشق.
در ادبیات کلاسیک ایرانی و ادبیات عرب دقیقا به همین نکته ی ظریف اشاره شده که ما" عاشق و معشوق" به صورت دو موجود زنده ی واقعی نداریم، چون عاشق و معشوق یعنی 2 نفر مجزا، در حالیکه فلسفه ی عشق میگه عاشق باید محو در وجود معشوقش شده باشه و با اون یکی شده باشه و در حقیقت 1 نفر باشند. این یعنی مرحله ی فنا در طریقت عرفان.
شاید الان در سن 23 سالگی به درستی داستان "منصور حلاج" که در کتاب پیش دانشگاهیمون بود رو کمی ( تاکید می کنم فقط کمی) متوجه شده باشم. برام همیشه سوال بود چطور یک نفر می تونه آنجنان محو در معشوق بشه که بالای دار و زمانیکه دارند اعدامش می کنن، این سخن رو به زبان بیاره...
منصور حلاج وقتی گفت " انا الحق" یعنی " من فنا گشتم،حق ماند و بس" و این یعنی اوج محو شدن در معشوق.یعنی اوج بندگی، اوج طالب و مطلوبی.
اما اگه اون لجظه می گفت " هو الحق" این اشتباه بود. چون تا " انا" نباشد " هو" ممکن نیست وجود داشته باشه و وقتی منصور گفت" انا الحق" چون غیر او موجودی نبود، یعنی منصور فنا شده بود...
یعنی فنا شده بود...
یعنی قنا شده بود...

////
صحبت هام جمع بندی کنم.همیشه دنیا اونطور که به نظر میرسه ، وجود نداره. می تونیم زیبا ببینیمش، می تونیم بد. می تونیم رابطه ی بین 2نفر رو یک رابطه ی عادی ببینیم، می تونیم فراتر از یک دوست داشتن ببینیم. می تونیم مثل خیلی از آدم ها که همدیگر رو دوست دارند، همونطور مخاطب خاصمون رو دوست داشته باشیم می تونیم یه جور دیگه رابطمون رو بنا کنیم، "متفاوت" باشیم و متفاوت دوستش داشته باشیم.خیلیا به هم میگن " من عاشقت شدم" اما چند نفر از این "عاشق" ها محو شدند در معشوقشون. چند نفر معتقدند که در عالم ظاهر عاشق و معشوق داریم در عالم باطن فقط معشوق داریم و خبری از عاشق نیست چون باید محو بشه در وجود معشوقش. یک کتاب خیلی می تونه بهت کمک کنه تا قشنگ تر فکر کنی، قشنگ تر زندگی کنی، بفهمی چطور  در عین حالیکه در عالم ظاهر عاشقی در عالم باطن "معشوق" بشی، چطور متفاوت عاشقش بشی و چطور محو مطلوب بشی.
طالب مطلوب شدن یا به عبارتی عاشق معشوق شدن، یا بهتر بگم معشوق معشوق شدن ، به وصال و فراق نیست، به هجران نیست، . این ها همشون مهمن اما اصل کاری نیست.رابطه ی بین دو نفر که ما در عالم ظاهر می گیم "عاشق و معشوق" خیلی فراتر از کتاب ها و مقالات و حرف های بشریه. خیلی مقدس تر. 
مطلوب من ، معشوق من  کمکم کن. کمکم کن تا این " من" ها از میان برداشته بشه تا بشم " تو". محو بشم. نمی خوام "عاشق"  باشم" کمکم کن "معشوق" بشم.
                                                          ////////////// 
          بداهه نگاری ها، بعد از متاثر شدن از خوندن یک کتاب فوق العاده از پروردگار؛ مولانا
اردی بهشت 91 شمسی/ میدان پونک/ شهر کتاب

نظرات ()



دلم چشمانت را می خواهد...
نویسنده: mamoosh mojallal - ۱۳٩۱/٢/۱۳

اگر صبح بیدار شدی ، و روی شانه هایت بال داشتی و  زیر پاهایت ابر
تعجب نکن ...
عاشقت، شاعر بوده حتما !!

نظرات ()



داستان 7 روز اضافه خدمت با چاشنی عشق ...
نویسنده: mamoosh mojallal - ۱۳٩۱/٢/۱٠

برداشت اول:
بار اولی که اومدم زنگ بزنم،یکدفعه فرماندم اومد تو اتاق. فکر نمی کردم اینقدر زود برگرده، دید گوشی تلفن دستمه. گفت:" مگه بهت نگفته بودم کار شخصی داری با تلفن اتاق زنگ نزن، حفاظت ، تلفن هارو رو چک می کنه، یکدفعه هم خودتو بدبخت می کنی، هم منو."
بهش گفتم:" باور کنید کار خیلی مهم بود، نگران یه نفر هستم، فقط اومدم صداشو بشنوم ببینم حالش خوبه یا نه. همین. در حد 20 ثانیه هم مکالمم نمیشد."
گفت:" اگه یک باره دیگه ببینم با تلفن اتاق برای کار شخصی زنگ می زنی،تنبیهی برات می نویسم". از اتاق اومدم بیرون ...
------
برداشت دوم:

یه سرباز صفر هست که جدید اومده.گذاشتنش زیر دست من. بچه ی شیرازه.ازم یه جورایی حساب میبره. بارها بهش گفتم تو هم سربازی، منم سرباز پس دلیل نداره اینقد خودتو اذیت کنی و دم به دقیقه که میام تو اتاق برام پا بشی و برام احترام نظامی بزاری.با لهجه قشنگ شیرازی بهم می گه:"آخه تو آموزشی بهمون گفتن به ارشد تر از خودتون باید احترام بزارید وگرنه اگه باهاتون لج کنه، تنبیهی براتون می زنه.من از تنبیه شدن متنفرم.اصلا دوست ندارم حتی 1روز هم اضافه خدمت بخورم.به هیچ قیمت.بعدش اگه به شما احترام نزارم شما میگید مشکلی نیست اما اگه یکی ببینه میره زیراب منو میزنه که به ارشد احترام نمیزاره و اونوقت که ..." حرفشو قطع می کنم و بهش می گم "قانون ارتش،تو اتاقی که من هستم جواب نمیده،مهم اینه که من از کاری که می کنم راضی باشم،حرف دیگران برام اهمیتی نداره، پس اگه کسی چیزی گفت،بگو مجلل بهم دستور داده." لبخند میزنه و من میرم تو فکر که نگه داشتن غرور یک مرد، چقدر می تونه روی رفتارش تاثیر بزاره
-------------
برداشت سوم:
 بهم گفته بود،حالش خوبه ولی من باور نمی کردم. باید صداشو با گوشای خودم می شنیدم. یه جورایی دلم این هفته شور میزد از اولش. میرم تو اتاق.سرباز شیرازیه از جاش بلند میشه و برام احترام میزاره!!! متقابلا احترام میزارم.بهش می گم یک کاری باید برام بکنی، خودشو جمع و جور می کنه و میگه" بله جناب، در خدمتم"
می گم:" میری پیش جناب سرایی( فرمانده)، و یه جورایی از اتاقش میکشیش بیرون، سرگرمش کن، من می خوام برم تو اتاقش یه تلفن بزنم" چشماش گرد میشه: " تلفن جناب؟" می گم :"آره، تلفن. باید صدای یکیرو بشنوم. 10 ثانیه هم طول نمی کشه، فقط می خوام 1 دقیقه سرگرمش کنی تا برم و برگردم" یه جورایی مستاصله. می گم اگه زنگم رو بزنم، 48 ساعت تشویقی برات رد می کنم تا بری شیراز و برگردی.لبخند میزنه. سرش رو میندازه پایین، می گه 2 هفتس  دوست دخترم ندیدم.دلم براش تنگ شده.
می گم"آدم یا چیزی رو نباید بخواد یا اگه خواست براش باید تا تهش بره.  ریسک کنه، خطر کنه، چون ارزش اراده آدم خیلی بیشتر از ایناست.یادت باشه،اگه اون چیزی که می خوای اینقد برات ارزشمنده پس از هیچیه هیچی نترس و برو جلو تا بدستش بیاری. فقط یادت باشه ، "اگه ارزش داشت..." خوشحال میشه و می گه" عرضی داشتم جناب خدمتتون، اجازه هست بگم؟ " با باز و بسته کردن پلک هام و تکون دادن سرم  اشاره می کنم بگو. میگه" برادرم تو مشهد خدمت می کرد، زیر دست یک ارشدی بود که هرموقع زنگ میزد، اشکش درمیومد . می گفت خیلی اذیتش می کنه. کاش همه ی اراشد مثه شما اول درس زندگی به آدم ... 
اسم مشهد رو که می شنوم ناخودآگاه دوباره دل شوره میاد سراغم. حرفش رو قطع می کنم می گم، داره دیر میشه.باید تلفنم رو بزنم. برو پیش "جناب سرایی" و بکشتش بیرون. همین الان. با هم از اتاق میریم بیرون ....
-----------------
برداشت چهارم:
وایستادم تو راهرو. دارم به اتاق "سرایی" نگاه می کنم و منتظرم با سرباز شیرازیه بیاد بیرون. 5 دقیقه همینجور وایمیستم ولی یه ذره هم ناامید نمی شم. یه جورایی مطمئنم که میشه، به پسره ایمان دارم می تونه.
بعد از 10 دقیقه می بینم سرایی با سرباز شیرازیه از اتاق میان بیرون،و میرن تو اتاق من .
با تمام توانم میدوم به سمت اتاق سرایی. تلفن رو برمیدارم و شروع می کنم به شماره گیری. دستام میلرزن . ترس از برگشتن سرایی. اما یه انگیزه ای منو به جلو میبره و می گه از چیزی نترس. یه جورایی ترسه قشنگیه. شماررو می گیرم   0915....
---------------
برداشت پنجم:
صداشو که می شنوم سلام نمی کنم. فقط ازش می پرسم،: "الان حالت خوبه؟" می گه "آره" همون آره گفتنش انگار دنیارو بهم دادن.بغض می کنم و خوشحال میشم که تو صداش درد کلیه یا چیزه دیگه ای احساس نمی کنم. مکالممون 20 ثانیه هم نمیشه. تلفن رو قطع می کنم و سریع از پشت میز فرماندم میام اینطرف که از اتاق برم بیرون که یکدفعه در باز میشه و فرماندم با سرباز شیرازیه میاند تو اتاق ...
-----------
برداشت ششم:
بهم میگه: مگه نگفته بودم تلفن شخصی زدن ممنوعه. چرا نمیری خونه و با موبایلت زنگ بزنی؟"
می گم:"جناب سرایی، دلم طاقت نمیاورد، باور کنید دلم شور میزد. بعدش امروز موبایلمم آورده بودم برای همین کار، دژبانی جلو در، موقعی که داشت می گشت، موبایلم رو پیدا کرد و نگه داشت. بهم گفتن فعلن گوشیت پیش ما میمونه.بهش گفتم بزار حداقل سیم کارتم رو بردارم یا گوشیم رو خاموش کنم، نزاشتن. گفتن نامه ی تنبیهیت هم می فرستیم قسمتت. به خاطر آوردن گوشی تو محل نظامی حداقل 5روز اضافه خدمت می خوری."
می گه : اینا به من مربوط نمیشه، بهت گفتم زنگ نزن یا نه؟ گفتم یا نه؟" می گم: "بله گفتید"
می گه:" برو پشت کامیپوتر اتاقت بشین. یک 48 ساعت اضافه خدمت برای خودت تایپ کن، بعدش بیارش امضاش کنم. خودت با دستای خودت اضافه خدمتتو تایپ کن تا درس عبرت بشه دفعه ی بعد رو حرف ارشدت حرف نزنی"
براش احترام نظامی میزارم و میرم بیرون....
------------
برداشت عشق:
میرم تو درایو C. پوشه ی "تنبیهات و تشویقات" رو باز می کنم تا تایپ رو شروع کنم.
WORD رو باز می کنم. آرم ارتش رواز نامه های قبلی کپی می کنم و تو فایل ورد جدید PASTE می کنم.
شروع به تایپ کردن می کنم.

 بسم الله الرحمن الرحیم

از:مدیریت آمار و اطلاعات پرسنلی( مد آمار و اطلاعات رایانه ای)
به: فرماندهی پشتیبانی قرارگاه  ( مدیریت وظیفه ها)

موضوع:سرباز وظیفه، مسعود فتاحی     اعزامی 1/12/90 از شهرستان شیراز

سلام علیکم
با صلوات بر محمد و آل محمد
وظیفه ی یاد شده، بعلت جدیت در انجام امور محوله ، به 48 ساعت مرخصی ، تشویق می گردد. خواهشمند است دستور فرمائید هماهنگی های لازم انجام و نسبت به ثبت در سوابق خدمتی نامبرده و درج در پرونده اقدام نمایند.

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »